شهید علی اکبر عزتی

يکي از قباد بالاي منبر ميگفت سال تقريبا 52 بوداز تهران يکي به يکي از راننده هاي همسايش راننده بود به او مي گويد فلاني من نزر داشتم هر سال موقع عاشورا تاسوعا هر سال مشهد باشم من امسال گرفتاري دارم از نظر کار و مسئوليت اداري نميتونم حالا بچه هام به من فشار اوردند ميگن اگه امسال نريم کنار قبر امام هشتم اون نزري که داريم به نام ابوالفضل اگه نريم ادا نکنيم خلاصه اگر هرجوري ميشود عذرت را بخوان قبول ميکنيم بريم گفت من هر کاري کردم از نظر کار و مسئوليت اداري نميتونم حالا من يک چيزي ازت خواهش دارم شمايي که تانکر داري شمايي که امروزم ميخواي به اون طرفا ماموريت دتري ميخواي بري من يک چيز از تو طلب دارم حق همسايگي را ادا کن گفت چيه فلاني گفت همين دخترو زن  منو ببر قبر امام هشتم را زيارت کنن برگردن.گفت عيب نداره گفت همين الانم بهت ميگم امانت ناموس اسلام را به تو ميدهم اگر خدايي نکرده نظر خيانتي داشته باشي سرو کارت با ابوالفضل. ميگفت هيچ مانع نداره ما حق همسايگي را ادا ميکنيم عيب ندارد تاسوعا عاشورا هست دختر و بچه و همسرش را سپرد به اين راننده ,راننده حرکت کرد و از جاده ي کناره و شمال رسيد به جاهايي که جنگل زياد است شيطان او را وسوسه کرد به اين شکل که اي فلاني به شما امانت سپرده اند خيانت نميخواهي انجام دهي  اما اينا طلا زياد دارن دست و گردن انهاداراي طلا ميباشد امان از مال دنيا و فريبکاري شيطان نفس اماره عين همونايي که روز عاشورا امدند فقط بغضي ها امدند و ميخواستند خيمه ي زينب را غارت کنند ميگن بعضي ها انقدر حب دنيا آنها را  از جا کنده بود حميدبن مسلم خبر نگار کربلا ميگفت که کنار خيمه ها وقتي ميخواستند انها را غارت کنن کنار خيمه يه دختر بچه اي بيرون امد و ديدم روسري او را يکي کنده و اين دختر بچه يک گوشواره به گوش دارد  يک ملعوني رسيد و ميخواست اين گوشواره رابکند ميگويد ديدم از بالاي اسب پايين نيامد پاي خود را روي رکاب اسب گذاشت  از بالاي اسب خم شد دست خود را دراز کرد و ميخواست اين گوشواره را بکند اين دختر بچه ي حسين ميخواست فرار کند چنان محکم کند که ديدم گوش اين بچه با گوشواره جدا شد صدا زد بابا جان يا جدم مسلمان بود و نماز ميخواند.شيطان گفت فلاني نظر خيانت به ناموس نه من ميگويم شما ميتوانيد يک عمر راحت باشيد اگر حساب کني اين همه طلا در دست و گردنشان هست شما ميتوانيد يک عمر راحت زندگي کنيد ميگن آمد و به عنوان استراحت ماشين را در جنگل و يک بيراهه اي پيدا کرد  جاده را عوض کرد زن گفت همسايه ميخواهي کجا بروي گفت براي استراحت و نماز ميرويم بعد از ان حرکت ميکنيم ميگويند اين زن و بچه را پياده کرد  و گفت هرچه جواهر دارين بيرون بياوريد هرچه اثاث داشتند بيرون اوردند گفتند چه کاري انجام ميدهي گفترک و پوست کنده بگم ميخواهم جواهراتتان را بدزدم ,و شما را نيست و نابود کنم گفتند مگه شما قول ندادين همينطور امانت داري ميکنن گفت من نظر خيانت ديگه اي ندارم فقط ميخوام جواهراتتان را بردارم و خودتان راهم نيست و نابود کنم اين هدف من بوده حالا يک قسمي خوردم کي هست کي خبر داره جنگله و تاريک است هيچ پرنده اي نميداند چه کسي امده و چه کسي رفته است زن و دختر هر چه التماس قبول نکردند و اين مرد درمانده تمام جواهرات انها را گرفت و اين مادر و دختر را در چاه انداخت برگشت و جواهرات را برداشت که با کمي استراحت حرکت کند. چه کسي ميتوتند  با اين پول خانه بگيرد به خدا سوگند اگر از ته دل از اقا ابوالفضل درخواست کني تو را نا اميد نخواهد کرد از ته چاه گفتند ابوالفضل روز تاسوعا هست ما را به اين مرد شوهرم امانت سپرد نام تو را برد اينها به تو همچين خيانتي کردند ابوالفضل در حين استراحت يک ماري ماموريت پيدا کرد چون نام ابوالفضل هست ماموريت پيدا کرد که برو که کور بشن اونايي که نميتوانند ببينند اين خانه را ببينند بدانند کسي که ابوالضل داره ابوالفضل دستها را خالي نميگذارد اين مار امد چنان گزيد که اين خدا بي خبر را سياهش کرد حالا اين همسر منتظر است که انها بيايند روز اول خبري نشد روز دوم خبري نشد روز سوم  خبري نشد پرسد فلاني امد گفتند نه امدند و شماره ي ماشين را برداشتند بعد تاز چند روز جنگلبان امد ديد يه تانکر هست که چند روزي هست که حرکت نميکند جلو امد و راننده را با يک مار ايستاده در کنارش که او را کبود کرده است  وجود دارد خبر به پليس و گمشده و... امدند بعد از سه روز اي عاشقان اقا ابوالفضل امدند ديدند جواهرات دختر و همسرش در کيف اين ملعون هست و او را مار گزيده و رفته باخود گفت خدايا اينها کجا هستند اين طرف را بگرد ان طرف را بگرد و ديدند که يک صداي سوزناکي مي ايد مي گويد ابوالفضل ما را نجات بده بالاي چاه امدند ديدند ناموس اسلام اونجاست ديدند ابوالفضل نگه داشته انها را گفتند چي شد گفتند هرچه ما التماس کرديم نتيجه نداد فقط گفتيم اقا جان ابوالفضل
سخني ديگراز شهيد عزتي روزتاسوعا من فقط يک جمله ي هدف اباالفضل امروزاشاره ميکنيم تعلق چون به اباالفضل دارد اقاجان اگه مرديم غريب بوديم حالا سراپااين کشورلباس زياد پوشيديم همه يادازيادها نميره همه به نام علمدار به نام فتواي کربلا امروز جوان هاي ايراني اي
برادر عزيزي که اينجا زنجيرميزني هم سن تودراونجا دستش درماشه ي اسلحه ي جبهه ميگه يااباالفضل کمکم کن دستش امروز قطع ميشه اباالفضل وازکنار نرالقمه کنارنهرفرات دستش قطع ميشه ميگه اي برادر عزيزاي خواهرمن راه اباالفضل رارفتم وميدونم توهم راه منو ميري اماکتري بکن ک ديگه سرزمين نمونه اينه ميگن تاسوعا اينه ميگن عتشورا من دراينجا يک چندتا توصيه بکنم وبعد دوتا قطعه براي مقدمه مصيبتم به همه ي برادرا وخواهرا برسونم قولي من بايد موعضه امو بکنم ابايدبدونيم ازنظرشرعي ومقام معنويتي درچه مقطع زماني هستيم ماعلاقه به اباالفضل داريم علاقه به فتواي اقاحسين داريم.اباالفضل سراپااين کشورحسينيه هامسجدهابنام اباالفضل نظردادن من اينجا يک توصيه بکنم به عاشقان اباعبدالله  اقااباالفضل هدف خودش رودرکربلا تفهيم کردبراي چي من شهيدشدم براي چي من اومدم قيام کردم اينجاهدف اصلي نهضت اقاعبدالله است وهم يارانش وهمدستانش وياورانش فهمييده ميشوندچه گفت وقعي که رفت ميدان يک دست اقاروقطع کردن نگفت جووناي عزيز نگفت....
صدازداي مسلمون نماها بخدااگه دست راست عباس راقطع کردين اگه دست چپ منم قطع بکني والله.
نگفت ازبرادرم نگفت ازخواهرم صدازدمردم ميدونين اباالفضل چه هدفي داره بخدااگه دستموقطع کردين دست ديگه هم قطع کنين من ازدين جدم حمايت ميکنم من ازدينم حمايت ميکنم يعني اي برادر بسيجي اي پيرمرد بخدا تمام اين تعزيه ها تمام اين زنجيرزدنها دين خدا واباالفضل رازنده نگه داريد