زندگینامه شهید ضرغام

مروری بر زندگینامه پرافتخار شهید بزرگوار شاهرخ ضرغام ملقب به حر انقلاب

گردآورندگان: دانیال خادم زاده- حمیدرضا محمدی

نام: شاهرخ ضرغام

شهرت: حر انقلاب

نام پدر: صدرالدین

تولد: 1328 تهران

شهادت: 59/9/17 آبادان

اینها مشخصات شناسنامه ای اوست. کسی که در سی و یک سال عمر خود زندگی عجیبی را رقم زد. از همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی خود، نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد.

شاهرخ هیچگاه زیر بار حرف زور و ناحق نمی رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید. از آن پس با سختی روزگار را سپری کرد.

در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی می‌گرفت. چه خوب پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی می‌کرد. قهرمان جوانان، نایب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی. همراهی تیم المپیک ایران و...
اما اینها همه ماجرا نبود.

قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا اهل و ... همه دست به دست هم داد. انسانی بوجود آمد که کسی جلودارش نبود هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشی و ...

پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی برد. مادر پیرش هم کاری نمی توانست بکند الا دعا! اشک می ریخت و برای فرزندش دعا می کرد. خدایا پسرم را ببخش، عاقبت به خیرش کن. خدایا پسرم را از سربازان امام زمان (عج) قرار بده. دیگران به او می‌خندیدند. اما او می‌دانست که سلاح مومن دعاست. کاری نمی‌توانست بکند الا دعا. همیشه می‌گفت: خدایا فرزندم را به تو سپردم. خدایا همه چیز به دست توست. هدایت به وسیله توست. پسرم را نجات بده
زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت. تا اینکه دعاهای مادر پیرش اثر کرد. مسیحا نفسی آمد و از انفاس خوش او مسیر زندگی شاهرخ تغییر کرد.

بهمن ۵۷ بود. شب و روز می‌گفت: فقط امام، فقط خمینی (ره)

وقتی در تلویزیون صحبت‌های حضرت امام پخش می‌شد، با احترام می‌نشست. اشک می‌ریخت و با دل و جان گوش می‌کرد.

می‌گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، می‌شود خمینی، با یک عبا و عمامه آمد. اما عظمت پوشالی شاه را از بین بُرد.

همیشه می‌گفت: هرچه امام بگوید همان است. حرف امام برای او فصل الخطاب بود.

برای همین روی سینه اش خالکوبی کرده بود که: فدایت شوم خمینی

ولایت فقیه را به زبان عامیانه برای رفقایش توضیح می‌داد. از همان دوستان قبل از انقلاب، یارانی برای انقلاب پرورش داد. وقتی حضرت امام فرمود: به یاری پاسداران در کردستان بروید. دیگر سر از پا نمی‌شناخت. حماسه های اورا در سنندج، سقز، شاه نشین و بعدها در گنبد و لاهیجان وخوزستان و... هنوز در خاطره ها باقی است.

شاهرخ از جمله کسانی است که پیر جماران در رسایشان فرمود: اینان ره صد ساله را یک شبه طی کردند. من دست و بازوی شما پیشگامان رهائی را می‌بوسم و از خداوند می‌خواهم مرا با بسیجیانم محشور گرداند.

وقتی از گذشته زندگی خودش حرف می‌زد داستان حُر را بازگو می کرد خودش را حُر نهضت امام می دانست. می گفت: حُر قبل از همه به میدان کربلا رفت و به شهادت رسید، من هم باید جزء اولین ها باشم.

در همان روزهای اول جنگ از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت. آنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند. آنقدر شجاعانه رفت تا کسی به گرد پایش نرسد. رفت و رفت. آنقدر رفت تا با ملائک همراه شد. شاهرخ پروازی داشت تا بی نهایت. در هفدهم آذر پنجاه و نه دشتهای شمال آبادان این پرواز را ثبت کرد. پروازی با جسم و جان. کسی دیگر او را ندید؛ حتی پیکرش پیدا نشد.

می‌گویند مفقود الاثر، اما نه، او از خدا خواسته بود همه گذشته اش را پاک کند. همه را، هیچ چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه مزار و نه هیچ چیز دیگر. خدا هم دعایش را مستجاب کرد.

اما یاد او زنده است. نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمام ایرانیان. او سرباز ولایت بود. مرید امام بود. مرد میدان عمل بود و اینها تا ابد زنده اند.

وقتي به مدرسه مي‌رفت كمتر كسي باور مي‌كرد كه او كلاس اول باشد . توي كوچه با بچه هايي بازي مي‌كرد كه از خودش چند سال بزرگتر بودند. درسش خوب بود. در دوران شش ساله دبستان (در آن زمان) مشكلي نداشت.

پدرش به وضع درسي و اخلاقي او رسيدگي مي‌كرد. صدرالدين تنها پسرش را خيلي دوست داشت. سال اول دبيرستان بود. شاهرخ در يك غروب غم انگيز سايه سنگين يتيمي را بر سرش احساس كرد. پدر مهربان او از يك بيماري سخت، آسوده شد. اما مادرش و اين پسر نوجوان را تنها گذاشت.

سال دوم دبيرستان بود. قد و هيكل شاهرخ از همه بچه ها درشت تر بود. خيلي در مدرسه از او حساب مي بردند، اما او كسي را اذيت نمي كرد. يك روز وارد خانه شد و بي مقدمه گفت: ديگه مدرسه نمي رم!!

با تعجب پرسيدم: چرا؟

گفت: با آقا معلم دعوا كردم. اونها هم من رو اخراج كردند.

نگاهش كردم و گفتم: پسرم خُب چرا دعوا كردي؟

جواب درستي نداد. اما وقتي از دوستانش پرسيدم گفتند: معلم ما از بچه ها امتحان سختي گرفت. همه كلاس تجديد شدند. اما فقط به يكي از بچه ها كه به اصطلاح آقا زاده بود و پدرش آدم مهمي بود نمره قبولي داد. شاهرخ به اين عمل معلم اعتراض كرد. معلم هم جلوي همه، زد تو گوش پسر شما. شاهرخ هم درسي به آن معلم داد كه ديگه از اين كارها نكنه!

شاهرخ بعد از آن مدتي سراغ كار رفت، بعدهم سراغ ورزش. اما زياد اهل كار نبود. پسر بسيار دلسوز و خوبي بود، اما هميه به دنبال رفيق و رفيق بازي بود. توي محل خيلي ها از او حساب مي بردند.

آبادان:

چند نفری از همسایه ها آمدند سراغ من و گفتند: تو جوانی، نمی توانی تا ابد بیوه بمانی در ضمن دختر و پسرت احتیاج به پدر دارند. شاهرخ هم اگر این طور ادامه دهد، برای خود شما بد می شود. هر روز دعوا و... عاقبت خوبی ندارد.

بالاخره با آقایی که همسایه ها معرفی کردند و مرد بسیار خوبی بود ازدواج کردم. محمد آقای کیان پور کارمند راه آهن بود.برای کار باید به خوزستان می رفت. به ناچار ما هم راهی آبادان شدیم.

در آبادان کمتر از سه سال اقامت داشتیم. در این مدت علاقه پسرم به ورزش بیشتر شده بود.

با محراب شاهرخی که از فوتبالیست های خوزستانی بود خیلی رفیق شده بود، مرتب با هم بودند. در همان ایام مشغول به کار شد. روزها سرکار می رفت و شب ها به دنبال رفقا.

بعد از بازگشت از آبادان خیلی از بستگان مخصوصا عبدالله رستمی(پسر عمویم که داور بین المللی کشتی بود) به شاهرخ توصیه کرد به سراغ کشتی برود. چرا که قد و هیکل بدنی اش به درد ورزش می خورد. اگر هم ورزشکار شود کمتر به دنبال رفقایش می رود.

اما او توجهی نمی‌کرد فقط مشکلات ما را بیشتر می کرد. مشکل اصلی ما رفقای شاهرخ بودند. هرروز خبر از دعوا و چاقو کشی هایشان می آوردند.

سند:

عصر یکی از روزهای تابستان بود. زنگ خانه به صدا درآمد. آن زمان ما در حوالی میدان کوکا کولا در خیابان پرستار می نشستیم. پسر همسایه بود

گفت:از کلانتری زنگ زدند. مثل اینکه شاهرخ دوباره بازداشت شده

سند خانه ما همیشه سر طاقچه بود .تقریبا ماهی یک بار برای سند گذاشتن به کلانتری محل میرفتیم! مسئول کلانتری هم از دست او به ستوه آمده بود.

سند را برداشتم. چادرم را سرم کردم و با پسر همسایه راه افتادیم. در راه پسر همسایه می‌گفت: خیلی از گنده لاتهای محل از آقا شاهرخ حساب می‌برن روی خیلی از اونا رو کم کرده حتی یه بار توی دعوا چهار نفرو باهم زد.
بعد ادامه داد؛ شاهرخ الان برای خودش کلی نوچه داره.حتی خیلی از مامورای کلانتری ازش حساب می برن.

دیگه خسته شده بودم با خودم گفتم شاهرخ دیگه الان هفده سالشه. اما اینطور اذیت میکنه وای به حال وقتی که بزرگتر بشه

چند بار خواستم بعد از نماز نفرینش کنم اما دلم برایش سوخت. یاد یتیمی وسختی هایی که کشیده بود افتادم. بعد هم به جای نفرین دعایش می کردم.

وارد کلانتری شدم. با کارهای پسرم همه من را می شناختند مامور جلوی در گفت: برو اتاق افسر نگهبان
درب اتاق باز بود .افسر نگبان پشت میز بود.شاهرخ هم با یقه باز و موهای به هم ریخته مقابل او روی صندلی نشسته بود. پاهایش راهم روی میز گذاشته بود.

تاوارد اتاق شدم داد زدم و گفتم:مادر خجالت بکش پاهات رو جمع کن

بعد رفتم جلوی میز افسرنگهبان. سند را گذاشتم و گفتم:من شرمنده ام بفرمایید

برگشتم وبا عصبانیت به شاهرخ گفتم:دوباره چیکار کردی؟؟؟

شاهرخ گفت: با رفقا سر چهارراه کولا وایستاده بودیم.چند تا پیرمرد با گاری هاشون داشتند میوه می‌فروختند. یکدفعه یه پاسبون اومد و بار میوهای پیرمردها رو ریخت توی جوب اما من هیچی نگفتم بعد هم اون پاسبون به پیرمردا فحش ناموس داد من هم نتونستم تحمل منم رفتم جلو!

همینطور تو چشماش نگاه می‌کردم .فهمیده بود ناراحتم. ساکت شد. سرش را انداخت پایین.

افسر نگهبان گفت: ایندفعه نیازی به سند نیست ما تحقیق کردیم و فهمیدیم مامور ما مقصر بوده. بعد مکثی کرد و ادامه داد: به خدا دیگه از دست پسر شما خسته شدم. دارم توصیه می‌کنم مواظب این بچه باشید. اینطور ادامه بده سرش میره بالای دار

شب بعد از نماز سرم را گذاشتم روی مهر و بلند بلند گریه کردم.

بعدهم گفتم: خدایا از دست من کاری بر نمیاد.خودت راه درست رو نشونش بده

ورزش:

توی محل همه شاهرخ را می شناختند.خیلی قوی بود. امابرای اینکه جلوی کسی کم نیاره رفت سراغ کشتی. البته قبل از آن یک بار با پسر عمویم رفت ورزشگاه. مسابقات کشتی را دید و خیلی خوشش آمد.

برای شروع به باشگاه حمید رفت. زیر نظر آقای مجتبوی کار خودش را شروع کرد. وقتی برای مسابقات آماده می شد به باشگاه پولاد رفت. در خیابان شاپور (وحدت اسلامی) وآنجا ثبت نام کرد.

بدنش بسیار قوی بود. هر روز هم مشغول تمرین بود. در اولین حضور در مسابقات کشتی فرنگی به قهرمانی جوانان تهران در یکصد کیلو دست یافت. سال پنجاه در مسابقات قهرمانی کشور در فوق سنگین جوانان بسیار خوش درخشید و تمامی حریفان را یکی پس از دیگری از پیش رو برداشت.

بیشتر مسابقه ها را با ضربه فنی به پیروزی می رسید. قدرت بدنی، قد بلند، دستان کشیده و استفاده صحیح از فنون باعث شد که به مقام قهرمانی دست پیدا کند.

در مسابقات کشتی آزاد هم شرکت کرد و توانست نایب قهرمانی تهران را کسب کند.

در همان سال برای انتخابی اردوی تیم ملی دعوت شد.در مسابقه انتخابی با ابوالفضل انوری از قهرمانان نامی آن دوران کشتی گرفت.

این مسابقه در وقت معمول مساوی به پایان رسید. اما هیات داوران انوری را برای تیم ملی انتخاب نمود
در سالهای بعد شاهرخ در مسابقات بزرگسالان شرکت کرد. بهترین مقام او در سالهای بعد کسب نایب قهرمانی کشتی فرنگی کشور در بالای یکصد کیلو بود.

در آن مسابقات شاهرخ بسیار زیبا کشتی گرفت. اما در مسابقه فینال از بهرام مشتاقی شکست خورد. و به نایب قهرمانی رسید.

سالهای اول دهه پنجاه، مسابقات کشتی جدیدی به نام "سامبو" برگزار شد. از مدتها قبل، قوانین مسابقات ابلاغ شده بود. در آن مسابقات درخشش شاهرخ خیره کننده بود. جوان تهرانی قهرمان سنگین وزن مسابقات شد.

سال پنجاه و پنج آخرین سال حضور او در مسابقات کشتی بود. شاهرخ با تیم موتوژن تبریز در مسابقات لیگ کشتی فرنگی شرکت کرد.

در آن سال به همراه آقای سلیمانی برای سنگین وزن، به اردوی تیم ملی دعوت شدند.

راوی: علیرضا کیانپور(برادر شاهرخ)

در پس هيكل درشت و ظاهر خشني كه شاهرخ داشت، باطني متفاوت وجود داشت كه او را ازبسياري از همرديفانش جدا مي ساخت.

هيچگاه نديدم كه در محرم و صفر لب به نجاستهاي كاباره بزند. ماه رمضا ن را هميشه روزه مي گرفت و نماز مي خواند. به سادات بسيار احترام مي گذاشت.

يكي از دوستانش مي گفت: پدر و مادرش بسيار انسانهاي باايماني بودند. پدرش به لقمه حلال بسيار اهميت مي‌داد. مادرش هم بسيار انسان مقيدي بود. اينها بي تاثير در اخلاق و رفتارشاهرخ نبود.

قلبي بسيار رئوف و مهربان داشت. هر چه پول داشت خرج ديگران مي‌كرد. هر جائي كه مي رفتيم، هزينه همه را او مي‌پرداخت. هيچ فقيري را دست خالي رد نمي‌كرد.

فراموش نمي‌كنم يكبار زمستان بسيار سردي بود. با هم در حال بازگشت به خانه بوديم. پيرمرد

درشت اندامي مشغول گدائي بود و از سرما مي‌لرزيد. شاهرخ فوري كاپشن گران قيمت خودش را در آورد و به مرد فقير داد. بعد هم دسته اي اسكناس از جيبش برداشت و به آن مرد داد و حركت كرد.

پيرمرد كه از خوشحالي نمي دانست چه بگويد، مرتب مي گفت: جوون، خدا عاقبت به خيرت كنه!

صبح يكي از روزها با هم به كاباره پل كارون رفتيم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به گارسون جديدي افتاد كه سر به زير، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: اين كيه، تا حالا اينجا نديده بودمش؟!

در ظاهر زن بسيار با حيائي بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به اين كار مشغول شود.

شاهرخ جلوي ميز رفت و گفت: همشيره، تا حالا نديده بودمت، تازه اومدي اينجا؟!

زن، خيلي آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم.

شاهرخ دوباره با تعجب پرسيد: تو اصلاً قيافه ات به اينجور كارها و اينجور جاها نمي خوره، اسمت چيه؟ قبلاً چيكاره بودي؟

زن در حالي كه سرش را بالا نمي گرفت گفت: مهين هستم، شوهرم چند وقته كه مرده، مجبور شدم كه براي اجاره خانه و خرجي خودم و پسرم بيام اينجا!

شاهرخ، حسابي به رگ غيرتش برخورده بود، دندان هايش را به هم فشار مي داد، رگ گردنش زده بود بيرون، بعد دستش را مشت كرد و محكم كوبيد روي ميز و با عصبانيت گفت: اي لعنت بر اين مملكت كوفتي!!

بعد بلند گفت: همشيره راه بيفت بريم، شاهرخ همينطور كه از در بيرون مي رفت رو كرد به ناصرجهود و گفت: زود بر ميگردم!

مهين هم رفت اتاق پشتي و چادرش را سرش كرد و با حجاب كامل رفت بيرون. بعد هم سوار ماشين شاهرخ شد و حركت كردند.

مدتي از اين ماجرا گذشت. من هم شاهرخ را نديدم، تا اينكه يك روز در باشگاه پولاد همديگر را ديديم. بعد از سلام و عليك، بي مقدمه پرسيدم: راستي قضيه اون مهين خانم تو چي شد؟!

اول درست جواب نمي داد، اما وقتي اصرار كردم گفت:

دلم خيلي براشون سوخت، اون خانم يه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث ها رو بيرون ريخته بود. من هم يه خونه كوچيك تو خيابون نيرو هوائي براشون اجاره كردم. به مهين خانم هم گفتم: تو خونه بمون و بچه ات رو تربيت كن، من اجاره و خرجي شما رو مي دم!!

تغییر:

از پيروزي انقلاب چند روزي گذشته بود. شاهرخ نشسته بود مقابل تلويزيون، سخنراني حضرت امام در حال پخش بود، داشتم از كنارش رد مي شدم كه يكدفعه ديدم اشك تمام صورتش را پر كرده. باتعجب گفتم: شاهرخ، داري گريه مي كني!؟

كمي مكث كرد و گفت: خدا چقدر به ما لطف كرد كه اين امام عزيز رو براي ما فرستاد. ما حالا حالاها مونده كه بفهميم رهبر خوب چه نعمت بزرگيه، من كه حاضرم جونم رو براي اين آقا فدا كنم.

مدتي از پيروزي انقلاب گذشته بود. خانه اي مصادره اي را در اختيار شاهرخ گذاشتند. مدتي بعد گفتند: چون خانه نداريد، ميتوانيد براي دريافت زمين هم مراجعه نمائيد.

يك قطعه زمين در شمال منطقه تهرانپارس به ما دادند. اما شاهرخ گفت: خيلي از مردم با داشتن چندين فرزند هنوز زمين نگرفته اند.

يكروز پيرمردي را ديد كه نتوانسته بود زمين دريافت كند. آمد خانه و سند زمين را با خودش برد و تحويل پيرمرد داد و گفت: اين هديه اي از طرف امام است.

مدتي بعد خانه مصادره اي را هم تحويل داد. گفته بودند براي يك مقر نظامي احتياج داريم.

دوباره برگشتيم به مستاجري، اما اصلاً ناراحت نبود. گفتم: پس چرا قطعه زمين را تحويل دادي؟

گفت: ما كه براي خانه و زمين انقلاب نكرديم، هدف ما اسلام بود. خدا اگر بخواهد، صاحب خانه هم مي شويم.

ظهر روز سي و يكم با بمباران فرودگاههاي كشور جنگ تحميلي عراق عليه ايران شروع شد.

همه بچه ها مانده بودند كه چه كار كنند. اين بار فقط درگيري هاي گروهك ها يا حمله به يك شهر نبود، بلكه بيش از هزار كيلومتر مرز خاكي ما مورد حمله قرار گرفته بود.

شب در جمع بچه ها در مسجد نشسته بوديم. يكي از بچه ها از در وارد شد و شاهرخ را صدا كرد.

نامه اي را به او داد و گفت: از طرف دفتر رياست جمهوري ارسال شده از سوي دكتر چمران براي تمام نيروهائي كه در كردستان حضور داشتند اين نامه ارسال شده بود و تقاضاي حضور در مناطق جنگي را داشت.

شاهرخ به سراغ تمامي رفقاي قديم و جديد رفت و صبح يازدهم مهرا با دو دستگاه اتوبوس و حدود هفتاد نفر نيرو راهي جنوب شديم. وقتي وارد اهواز شديم همه چيز به هم ريخته بود.

آوارگان زيادي به داخل شهر مي آمدند. رزمندگان هم از شهرهاي مختلف مي آمدند و...

همه به سراغ استانداري و محل استقرار دكتر چمران مي رفتند. سه روز در اهواز مانديم. دكتر چمران براي نيروها صحبت كرد و به همراه ايشان براي انجام عمليات راهي منطقه سوسنگرد شديم.

در جريان اين حمله سه دستگاه تانك دشمن را منهدم كرديم. سه دستگاه تانك دشمن هم به غنيمت گرفتيم. تعدادي از نيروهاي دشمن را هم به اسارت درآورديم.

بعد از اين حمله شهيد چمران براي نيروها صحبت كرد و گفت: اگر مي‌خواهيد كاري انجام دهيد، اينجا نمانيد، برويد خرمشهر

جاده اهواز به خرمشهر دست عراقي ها بود. ديگر جاده ها هم امنيت نداشت. تنها راه عبور، حركت از مسير ماهشهر به آبادان و خرمشهر بود. با سختي بسيار حركت كرديم. تعدادي از بچه ها به مناطق ديگر رفتند و ما با چهل نفر وارد ماهشهر شديم. آنجا بود كه به خيانتهاي بني صدر پي برديم. نيروهاي ارتشي و تحت نظارت بني صدر اجازه عبور به نيروهاي داوطلب نمي‌دادند.

هر چه صحبت كرديم بي فايده بود. چند روزي هم آنجا معطل شديم. شاهرخ گفت: من امروز مي‌رم سمت اينها و اگه لازم شد تير هوائي شليك مي‌كنم. مشكل بني صدر است، اينها كه ما رو نمي‌كشند. بايد اين راه رو باز كنيم. تا كي مي‌خوايم اينجا باشيم.

اين كار او بالاخره جواب داد. فرمانده نيروها جلو آمد و گفت: چه خبره؟!

شاهرخ با عصبانيت داد زد: مثل اينكه شما براي اين كشور نيستي، به زن و بچه مردم توي خرمشهر حمله شده، اما شما نمي‌خواي ما به كمكشون بريم.

فرمانده كمي فكر كرد و گفت: آماده باشيد، يه هلي كوپتر براي حمل مجروحين داره مي‌ره سمت آبادان با همون شما رو مي‌فرستم. كنار بهمنشير در جنوب آبادان پياده شديم و از آنجا با يك كاميون به داخل شهر رفتيم.

نمي‌دانستيم به كجا برويم. اوايل جنگ بود و هركسي براي خودش كار مي‌كرد.

يكي از بچه هائي كه قبل از ما به جبهه آمده بود گفت: بايد بيائيد سمت خرمشهر، جنگ اصلي آنجاست. به همراه او راهي خرمشهر شديم. چند روزي در خطوط دفاعي خرمشهر بوديم تا اينكه گفتند: امروز رئيس جمهور بني صدر به خرمشهر مي آيند. ما هم به ديدنش رفتيم.

از روي پل خرمشهر جلوتر نيامد. مرتب مي‌گفت: نيروي كمكي در راه است، امكانات و تجهيزات در راه است، يكدفعه ديدم آقائي با قد بلند در حالي كه لباس سبز نظامي بر تن و كلاه تكاورها را داشت فرياد زد: آقاي بني صدر، نيروهاي دشمن دارند شهر رو مي‌گيرند، شما فرمانده كل قوا هستي، بيست وپنج روزه داري اين حرف رو مي‌زني، پس اين نيرو و تجهيزات كي مي‌رسه، ما تانك احتياج داريم تا شهر رو نگه داريم.

بني صدر كه خيلي عصباني شده بود گفت: مگه تانك نقل و نباته كه به شما بديم. بعد هم با همراهانش از آنجا رفت. فرداي آن روز دوباره به نيروهاي ارتشي نامه نوشت كه؛ به هيچ عنوان به نيروهاي مردمي حتي يك فشنگ تحويل ندهيد!!

نيروي كمكي نيامد. توپخانه هم حمايت نكرد. همه نيروها به عقب آمدند. شب بود كه به هتل رسيديم. خيلي از بچه ها به خاطر شاهرخ گريه مي كردند. سيد را هم براي مداوا فرستاديم بيمارستان.

يكي از دوستانم كه راديو تلويزيون عراق را زير نظر داشت آمد سراغم و با تعجب گفت: شاهرخ شهيد شده؟!

گفتم: چطور مگه؟! گفت: الان عراقي ها تصوير جنازه شاهرخ رو پخش كردند. بدنش پر از تير و تركش و غرق در خون بود. سربازاي عراقي هم در كنار پيكرش از خوشحالي هلهله مي‌كردند.

گوينده عراقي هم مي‌گفت: ما شاهرخ، جلاد حكومت ايران را كشتيم!

حالم خيلي گرفته شده بود. نمي‌دانستم بايد چكار كنم. بچه هاي گروه پيشرو هم مثل من بودند.

هيچكس نمي‌توانست جاي خالي او را پر كند. شاهرخ خيلي خوب بچه هاي گروه را مديريت مي‌كرد و حالا!

دوستم پرسيد: چرا پيكرش را نياورديد؟ گفتم: كسي آنجا نبود. من هم نمي‌توانستم وزن او را تحمل كنم. عراقي‌ها هم خيلي نزديك بودند.

عصر فردا نيروهاي عراقي عقب نشيني كردند. به همراه يكي از نيروها به سمت جاده رفتيم. من دقيق مي‌دانستم كه شاهرخ كجا شهيد شده و سريع به سراغ آن سنگر رفتم. اما خبري نبود.

تمام آن اطراف را گشتم. تنها چيزي كه پيدا شد كاپشن شاهرخ بود. اما هيچ اثري از پيكرش نبود. داخل همه چاله ها را گشتيم. حتي آن اطراف را كنديم ولي!

دوستم گفت: شايد اشتباه مي‌كني گفتم: نه بابا، دقيقاً همينجا بود. بعد با دست اشاره كردم و گفتم: آنطرف هم سنگر بعدي بود كه يكنفر در آنجا شهيد شد. به سراغ آن سنگر رفتيم. پيكرآرپي جي زن شهيد داخل سنگر بود.

اما اثري از پيكر شاهرخ نبود. او شهيد شده بود. شهيد گمنام. ياد او هم اينك در دل تمام كساني كه عاشق مرام و رفتارش بودند زنده است. مزار او به وسعت همه خاك ايران است.

در گوشه اي نشستم. يادش از ذهنم خارج نمي‌شد. فراموش نمي‌كنم يكبار خيلي جدي براي ما صحبت كرد. مي‌گفت: اگر فكر آدم درست بشه، رفتارش هم درست مي‌شه. بعد هم از گذشته خودش گفت، از اينكه امام چگونه با قدرت ايمان، فكر امثال او را درست كرده و در نتيجه رفتارشان تغيير كرده